تبليغاتX
نرو

نرو

غریبانه

رفتم ،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه  و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ي پر حسرت تو را
با اشک هاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم،مگو مگو که چرا رفت
رفتم که گم شوم چو يک قطره اشک گرم
ديگر سراغ شعله ي آتش ز من مگير
مي خواستم که شعله شوم سر کشي کنم
ولي مرغي شدم به کنج قفس بسته و اسير
نالان ز کرده ها و پشيمان ز گفته ها
در دامان سکوت به تلخي گريستم
ديدم که لا يق تو و عشق تو نيستم

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت2:1توسط رها | |

چون تشنه اي خشكيده لب بر روي مردابم بيا

در حسرت ديدار تو شبها نمي خوابم بيا

گفتم كه بعد از مردنم آبي بريزي بر تنم

من مرده ام باور بكن بي تاب آن آبم بيا

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت2:0توسط رها | |

دوستت دارم..


اگر  مي دانستي که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش مي کردي


تمامي ذرات وجودت، عشق را فرياد مي کرد.


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

چشمهايم را مي شستي


و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي.


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي


تا من بر سکوت نگاه تو


رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم.


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

لحظه اي مرا نمي آزردي


که اين غريبه ي تنها، جز نگاه معصومت پنجره اي


و جز عشقت، بهانه اي براي زيستن ندارد.


اي کاش مي دانستي...


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

همه چيز را فدايم مي کردي


همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي


و سال ها برايش گريسته اي.


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم


همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي


غرورت را...  قلبت را...  حرفت را...


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم


دوستم مي داشتي


همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد.


کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم


و مرا از اين عذاب رها مي کردي


اي کاش تمام اينها را مي دانستي

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت2:0توسط رها | |

تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيستم دوست دارم .
براي خاطر عطر نان گرم
و برفي که آب مي‌شود
و براي نخستين گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جاي همه کساني که دوست نمي‌دارم دوست مي‌دارم .
بي تو جز گستره‌ يي بي‌کرانه نمي‌بينم
ميان گذشته و امروز.
از جدار آيينه‌ي خويش گذشتن نتوانستم
مي‌بايست تا زندگي را لغت به لغت فرا گيرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از يادش مي‌برند.
تو را دوست مي‌دارم براي خاطر فرزانه‌گي‌ات که از آن من نيست
به رغم همه آن چيزها که جز وهمي نيست دوست دارم
براي خاطر اين قلب جاوداني که بازش نمي‌دارم
مي‌انديشي که ترديدي اما تو تنها دليلي
تو خورشيد رخشاني که بر من مي‌تابي هنگامي که به خويش مغرورم
سپيده که سر بزند
در اين بيشه‌زار خزان زده شايد گلي برويد
شبيه آنچه در بهار بوئيديم .
پس به نام زندگي
هرگز نگو هرگز

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت2:38توسط رها | |

لحظه ای با من باش...

کجا هستم؟؟

کجای هستی می توانم تصویر خود را ببینم؟؟

تصویری که مواج است.....

خوب میدانم....

بی قرارم.....

کجاست آرامشی که لحظه ای بتوانم چشمانم

 را بر هم نهم.ذهنم را آسوده کنم از

 خطوط مشوش....

دیگر نمی خواهم به هیچ چیز فکر کنم.

نمی خواهم در سفیدی دیوار خیالم را

جستجو کنم.....

شاید وقت آن شده که در خیالم سفیدی را پیدا

کنم.........

بارانی خواهد آمد..

در قطره های باران ذهنم آیا تصویری از

خودم خواهم دید؟؟؟

یادت می آید گفته بودم من در خواب هایم

واقعیت را میجویم

اکنون بیدار شده ام...

من در حقیقت چشمانت به دنبال خواب هایم

میگردم.

تو را گم کرده ام.

لحظه ای با من باش

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت22:52توسط رها | |

 

توازدردي كه افتادست برجانم چه ميداني؟؟؟

دلم تنها تورادارد ولي با اونميماني

تمام سعي توكتمان عشقت بوددرحالي

كه ازچشمان مستت خوانده بودم رازپنهاني

فقط يكلحظه آري بانگاهي اتفاق افتاد

چراعاقل كندكاري كه بازآردپشيماني؟

 

می‌خواهم و می‌خواستمت، تا نفسم بود

می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

دست من و آغوش تو، هيهات، که يک عمر

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم

رفتم، به خدا گر هوسم بود، بسم بود

 

فرق من و تو: گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.

 گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم

. گفتي من بجز تو به کسي فکر نمي کنم،

 گفتم اتفاقا من به خيلي ها فکر مي کنم

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري

گفتي اگه بري با يکي ديگه من خودمو مي کشم،

 گفتم اما اگه تو بري با يکي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه کنم.

 گفتي ... ، گفتم... . حالا فکر کردي فرق ما اين هاست؟

 نه! فرق ما اينه که: تو دروغ گفتي، من راستشو

 

وقتي گلدون خونمون شکست !! پدرم گفت: قسمت اين بود... مادرم گفت:هيف شد... خواهرم گفت: قشنگ بود... داداشم گفت : کاش دوتا داشتيم...... اما وقتي دل من شکست کسي به فکرش نبود

 

عمري با غم عشقت نشستم ........ به تو پيوستم واز خود گسستم ...... وليکن سرنوشتم اين سه حرف بود ....... تو را ديدم. پرستيدم . شکستم

 

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن

 

خواب ناز بودم شبي.... ديديم كسي در ميزند.... در را گشودم روي او ...ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا..غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زند

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت22:47توسط رها | |

 

خداحافظ....

شبيه برگ پاييزي پس ازتوقسمت بادم

خداحافظ ولي هرگزنخواهي رفت ازيادم

 

خداحافظ واين يعني دراندوه توميميرم

دراين تنهاييه مطلق!كه ميبنددبه زنجيرم

 

وبي تولحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد

وبرف نااميدي برسرم يكريزميبارد

 

چگونه بگذرم ازعشق؟ازدلبستگي هايم

چگونه ميروي با اينكه ميداني چه تنهايم؟

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت22:31توسط رها | |

 

گفتم نروپرپرميشم    گفتي ميخوام رهاباشم

گفتم آخه عاشق شدم    گفتي بروتنهاباشم

 

گفتم دلم گفتي بسوز  گفتي يه عمري بازهنوز

گفتم پس عمرم چي ميشه  گفتي هدرشدشب وروز

 

گفتم آخه داغون ميشم   گفتي به من خوش ميگذره

گفتم كه اين دل واس تو   گفتي دلت دربه دره؟؟

 

گفتم منوجنس ميبيني؟      گفتي آره!بي قيمتي

گفتم يه روز كسي بودم    بامن نكن بي حرمتي!!

 

گفتم صدام ميميره باز    گفتي برو بسوزبساز

گفتم حالا كه پيزشدم؟   گفتي كه ازتوسيرشدم

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت22:30توسط رها | |

 

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشد م

بعد ازآن حادثه در کفرتو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از انکه مرا دوست نداری نشدم

ابررا چوب همین سادگی اش ویران کرد

منکه ویران تر از آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور با زهمین می مانم

من زمین خورده ی این ضربه کاری نشدم

هرکه خواست تورا از من جدا سازد دید

هرچه کردی تو به من از تو فراری نشدم

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت22:28توسط رها | |

ای کـــاش دلـــم اســیـــر و بــیـمار نبود

در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود

من عاشق واو زعشق من بی خـبر است

ای کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود

 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

 

از دوستان دو رنگم عجیب دل تنگ است......

 فدای همت آن دشمنی که یکرنگ است

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت19:51توسط رها | |

 

بدون اراده متولد می شویم،با حیرت زندگی میکنیم و

سپس با حسرت میمیریم،اما آنچه که هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد

 دوستی های پاک و بی آلایش است

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت19:50توسط رها | |

به عشق گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت…

 به احساس گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت…

 به وفا گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت…

 ولي وقتي به تنهايي گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم

 موندو همدم و مونسم شد

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت19:48توسط رها | |

چقدر خوب است

که صبح بيدار شوي...

به تنهايي؛

و مجبور نباشي به کسي بگويي

دوست اش داري،

وقتي دوست اش نداري

ديگر!

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت19:36توسط رها | |

و امشب

 شمع تولدت را دور از چشمان ما فوت خواهی کرد...

و جایی که آسمان صاف شهرمان

در شب سرد برفی

در آرامش به سر میبرد،

ما دلمان هوای تو دارد!

و امشب

 بعد از چهل روز از وداع باورنکردنی با تو،

این خدا باشد که از نزدیک،

تو را در آغوش گیرد

 غرق در بوسه ات کند،

جشن گیرد...

پایکوبی کند!

 و خوش به حالت که بهشت کادوی تولد توست...

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت19:34توسط رها | |

 
تورا می خواستم تا در جوانی نمیرم از غم بی همزبانی 
    
 غم بی همزبانی سوخت جانم چه می خواهم دگر زین زندگانی؟!
 
 
 
بايد فراموشت کنم/ چنديست تمرين مي کنم
من مي تونم ،ميشه،آروم تلقين مي کنم /
کم کم زيادم مي رود،اين روزگارو،رسم اوست
اين جمله راباتلخيش صدبارتضمين مي کنم
 
 

گل من خبرنداري دل گلدونت ميگيره

اگه توپژمرده باشي گلدونت برات ميميره

 

زندگي قصه مرد يخ فروشي است که از او پرسيدند :

 فروختي ؟ گفت : نخريدند تمام شد

 

خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي

 اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه

 بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه

 

ميدونم ميتوني قلبمو آتيش بزني اما نزن..

.ميدونم ميتوني بري و منو تنهام بزاري اما نزار..

.ميدونم ميتوني بريو باکس ديگه‌اي دوست شي اما نشو..

.ميدونم ميتوني جواب منو ندي اما بده...

ميدونم ميتوني نابودم کني اما نکن..

.ميدونم ميتوني واسم افف نزاري ولي بزار

 اي مهربون من دوست دارم

 

توی لحظه های دلگیر ، این تو خاطرت بمونه

که همون یه قطره اشک رندگیمو میسوزونه . . .

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت19:26توسط رها | |

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشد م

بعد ازآن حادثه در کفرتو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از انکه مرا دوست نداری نشدم

ابررا چوب همین سادگی اش ویران کرد

منکه ویران تر از آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور با زهمین می مانم

من زمین خورده ی این ضربه کاری نشدم

هرکه خواست تورا از من جدا سازد دید

هرچه کردی تو به من از تو فراری نشدم

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت18:22توسط رها | |